زندگینامه انگیزشی آرنولد

آرنولد آلویس شوارتزنگر (به آلمانی: Arnold Alois Schwarzenegger)، زاده ۳۰ ژوئیه ۱۹۴۷، تهیه کننده، کارگردان، مدل، تاجر، سرمایه گذار، نویسنده، نیکوکار، سیاستمدار، بازیگر و بدن ساز اتریشی-آمریکایی، برنده جایزه گلدن گلوب بازیگری است. وی فرماندار سابق ایالت کالیفرنیا است.

آرنولد ۷ بار قهرمانی در مسابقات مستر المپیا (معتبرترین مسابقات پرورش اندام) در سالهای ۱۹۷۰، ۱۹۷۱، ۱۹۷۲، ۱۹۷۳، ۱۹۷۴، ۱۹۷۵، ۱۹۸۰ را دارد و یکی از پرافتخارترین قهرمانان جهان است. نام آرنولد شوارتزنگر در کتاب رکوردهای گینس به عنوان بهترین و کامل ترین بدن انسانی آمده است.

شوارتزنگر در هفتم اکتبر ۲۰۰۳ فرماندار کالیفرنیا شد و در هفدهم نوامبر ۲۰۰۳ سوگند خورد تا راه گری دیویس (فرماندار قبلی) را ادامه دهد. در شانزدهم سپتامبر ۲۰۰۵ اعلام کرد که می‌خواهد در سال ۲۰۰۶ دوباره فرماندار کالیفرنیا شود. او در سال ۲۰۰۵ بهترین و محبوبترین سیاستمدار سال انتخاب شد. آرنولد حقوق سالانه‌ی ۱۷۵ هزار دلار حاصل از فرماندار شدن را قبول نکرد و تمام این پول را به سازمان‌های خیریه اهدا کرد.

زندگینامه آرنولد از زبان خودش

"قدرت ناشی از قهرمانی نیست، بلکه این مبارزات شما هستند که قدرت شما را افزایش می دهند. وقتی به جنگ مشکلات می روید و تصمیم می گیرید که تسلیم نشوید، این یعنی قدرت!"

آرنولد شوارتزنگر

من توی روستایی بزرگ شدم که هیچ گونه امکاناتی نداشت، پدرم مأمور پلیس بود. او آرزو داشت که من عضو ارتش شوم، تلاش کنم، ترفیع رتبه بگیرم و در نهایت زندگی شادی داشته باشم. در گذشته در اتریش کودکان مجبور بودند دنباله رو راه پدران و مادران خود باشند. اما برخلاف دیگر کودکان من بسیار مصمم بودم که از کشور خارج شوم و مسیر دیگری را انتخاب کنم. یک روز جلد مجله "رِج پارک" را دیدم و روی آن در کنار عکس مردی که روی جلد بود، نوشته شده بود که چگونه او به هرکول زمان خود تبدیل شده است. من آن مجله را خواندم و پس از آن تصمیم خود را گرفتم و مسیر آینده ام را انتخاب کردم.

در گذشته ورزشی به نام بدن سازی وجود نداشت. به همین دلیل دوستانم، همیشه من را مسخره می کردند و به من می گفتند آرنولد این فقط یک رویا است، آن را رها کن! همچنین پدرم نیز هدف من را دوست نداشت. پدرم گفت این تصمیم تو باعث شرمساری من است و من را سرکوب کرد.

خدمت آرنولد در ارتش

در سال 1965، در سن 18 سالگی، پدرم من را مجبور کرد تا به ارتش بروم و در آن جا راننده تانک شدم. مشکل من این نبود که چگونه بهترین بدن ساز دنیا شوم. مشکل این بود که چگونه هر روز در ارتش به تمریناتم ادامه دهم. باید راهی پیدا می کردم؛ به خودم گفتم هدفم را می دانم و هر کاری که لازم باشد برای رسیدن به آن انجام خواهم داد. پس کارهای روزمره ای که یک ارتشی باید انجام می داد را انجام می دادم. تفنگ ها را تمیز می کردم، به میدان تیر می رفتم، 20 مایل در روز رژه می رفتم، از کوه ها و تپه ها بالا می رفتم، هر روز 5 صبح با چکمه های سنگین باید می دویدم و زمانی که شب فرا می رسید، همه افراد از فرط خستگی بیهوش می شدند. در آن موقع سه ساعت تمرین می کردم، سپس می خوابیدم و زودتر از همه از خواب بیدار می شدم و تمرینات دراز نشست، شنا و بارفیکس انجام می دادم.

آرنولد

اما همیشه یک دغدغه وجود داشت و آن این بود که بدن سازی ورزش سنتی و مرسوم نبود و ارشد های من این عادت من را دوست نداشتند و حاضر به فراهم کردن وسایل لازم نبودند. من خودم باید راه های جدیدی برای انجام تمرینات پیدا می کردم. برای مثال با استفاده از دو صندلی حرکت دیپ را انجام می دادم. همه می گفتند مسیر اشتباهی را انتخاب کرده ام. در رویای خودم غرق شده ام و این تمرینات بی نتیجه هستند. اما در هر صورت من می گفتم به هدفم ادامه خواهم داد و به هر قیمتی باید به آن هدف برسم. باید به آرزویم که قهرمان دنیا شدن بود می رسیدم.

فرار به سمت قهرمانی

پنج الی شش هفته بعد دعوت نامه شرکت در مسابقه قهرمانی بدن سازی نوجوانان اروپا که در اشتوتگارد برگزار می شد به دستم رسید. این مسابقه ای جهانی بود و اگر می خواستم واقعاً به هدف اصلی خود برسم، پیروز شدن در این مسابقه قدم اول بود. اما حتی نمی توانستم یک سال دیگر برای شرکت در آن صبر کنم. چراکه اگر سن من از 18 سال بیشتر می شد دیگر نمی توانستم در مسابقه نوجوانان شرکت کنم. پس به خودم گفتم باید از ارتش بروم، چراکه برای موفقیت در این مسابقه باید تمرین کنم. اما اگر کسی می خواست ارتش را ترک کند، با عواقب سختی روبرو می شد. من در آن زمان گروهبان یکم ارتش بودم. کسانی که بدون اجازه خدمت را ترک می کردند به پناهگاه فرستاده می شدند. ممکن بود به چندین روز تا چندین هفته انفرادی نیز محکوم بشوند. روی تخت دراز کشیده بودم و از خودم می پرسیدم آیا واقعاً می خواهی به چنین هدفی برسی؟ آیا ارزش زندان رفتن را داشت؟ دچار شک و تردید شده بودم. در این حین، زمان در حال سپری شدن بود و موعد مسابقه بدن سازی در حال نزدیک شدن. این افکار باعث بی خوابی من می شد و همیشه از خودم می پرسیدم چه چیزی درون من است که من را نسبت به بقیه متفاوت کرده است. چرا من تنها کسی هستم که همیشه هدف خودم را به وضوح در مقابل خودم می بینم؟ چرا من تنها کسی هستم که به آمریکا رفتن، قهرمان دنیا شدن، بازیگر شدن و میلیون ها دلار ثروت جمع کردن را می تواند به وضوح جلوی چشمانش ببینید؟ از خودم می پرسیدم آیا این افکار و آرزوها واقعیت دارند؟ نکند تنها رویا باشند. اما "رِج پارک" قبلا به این اهداف رسیده بود. پس این نشان می داد که رسیدن به آن ها ممکن است. به خودم می گفتم آرنولد تمرکز کن، نکته اصلی متمرکز باقی ماندن است. اهدافت را تصویرسازی کن. در افکارم خودم را می دیدم که روی صحنه مانند "رج پارک" ایستاده ام و در آن لحظه برایم به وضوح مشخص شد و  به خودم گفتم آرنولد تو باید بروی.

سخت ترین قسمت کار این بود که چگونه به اشتوتگارد بروم در حالی حتی نباید کشور را ترک کنم! راه حل سفر کردن با قطار بود. چراکه آن ها در مرز اتریش و آلمان توقفی نداشتند. سفر کردن با قطار حداقل 26 ساعت زمان می برد، در حالی که این زمان برای دیگر وسایل نقلیه 5 ساعت بود.

اولین قهرمانی آرنولد

آرنولددر نهایت بعد از ظهر روز قبل از مسابقه به آنجا رسیدم. بدون آنکه هیچ لباس ورزشی همراه خودم داشته باشم. پس مجبور بودم کسی را از دسته سبک وزن پیدا کنم که نوبت فیگور گرفتن او تمام شده بود و از او خواهش کنم که لباسش را به من بدهد. همه آن ها بسیار لاغر بودند. در نهایت لباسی پیدا کردم و شروع به فیگور گرفتن روی صحنه کردم. اما فیگور گرفتنم بسیار بد بود و باعث شد که از من بخواهند دوباره به روی صحنه بروم و در نهایت اعتماد به نفس بیشتری پیدا کردم. چرا که هر زمان که فیگور می گرفتم صدای تشویق حضار بیشتر می شد. پس به خودم گفتم که حضار در حال تشویق من هستند. در نهایت برندگان را اعلام کردند، نفر سوم اعلام شد، نفر دوم اعلام شد و من نفر اول و برنده مسابقه بودم! باورش برایم سخت بود، یکی از لحظات مهم زندگی من بود. چرا که در آن لحظه متوجه شدم در رویا به سر نمی برم. آن ها تا به حال حتی اسم من را نشنیده بودند. با این حال من را به عنوان برنده انتخاب کردند. به خودم گفتم پس باید چیزی درون من باشد که من را خاص و متفاوت کرده است.

بازگشت به ارتش

زمانی که می خواستم به ارتش برگردم، نمی توانستم به سادگی تنها از در رد شوم و دست تکان دهم، پس باید راهی جدید پیدا می کردم که مخفیانه وارد قرارگاه شوم. ایده من این بود که بدون هیچ گونه رفتار مشکوکانه­ای وارد آن جا شوم و به انجام کارهای همیشگی و روزانه مشغول شوم تا کسی متوجه غیبت من نشود. اما این ایده عملی نشد، آنها چند نگهبان را مسئول کنترل افراد کرده بودند و از این طریق من را دستگیر کردند. مجازات من سپری کردن چند روز در سلول انفرادی بود. به خودم گفتم، آری دردناک است! آری اذیت خواهی شد، اما هیچ کدام از این عواقب من را نمی ترساند. پس از مدتی آن ها به سراغ من آمدند و گفتند که به اتاق سروان بروم. وقتی به آن اتاق رفتم، دیدم که چهار مقام عالی رتبه آنجا حضور دارند  و در حال سیگار کشیدن هستند. آنها شروع به تخریب من کردند. به من می گفتند چگونه به خودم اجازه انجام چنین کاری می دهم؟! چرا قوانین را نقض کردم؟! در نهایت از آن ها عذرخواهی کردم، اما گفتم که از هدفم دست بر نخواهم داشت.

آرنولد

به طریقی نا معلوم خبر برنده شدن من در مسابقه پخش شد. آن ها از من پرسیدند که آیا تو قهرمان مسابقه شده ای؟ در آن لحظه موقعیت را مناسب دیدم که بتوانم نظر آن ها را جلب کنم. پس گفتم تمامی دویدن ها و تمرین کردن های ارتش باعث موفقیت من شد. آن ها نیز باور کردند، چرا که در اتریش همه از نظم لذت می برند و من بهترین نمونه یک سرباز منظم بودم و آن ها از اینکه از من به عنوان یک نمونه استفاده کنند لذت می بردند و افتخار می کردند. اما با این حال به دلیل فرار کردنم، باید من را مجازات می کردند. در نهایت گفتند شوارتزنگر به عنوان مجازات باید در آشپزخانه مشغول به کار شوی و سیب زمینی پوس بکنی. با این مجازات من دسترسی بیشتری به غذای مناسب داشتم! دیگر می توانستم استیک بخورم! از زمان ورود به ارتش اولین بار بود که می توانستم هر روز در برنامه غذایی خود  پروتئین مصرف کنم. پس از مدتی جوشکارهای ارتش شروع به ساختن تجهیزات بدن سازی کردند و سروان به من اجازه داد که هر روز از ساعت 3 الی 6 صبح تمرین کنم. حتی زمانی که به ماموریت می رفتیم وسایل لازم برای تمرین را با خودم می بردم. تمامی این وسایل را در تانک می گذاشتم تا بدین طریق در هر حالتی برای تمرین کردن آماده باشم. بهترین شرایط برایم فراهم بود، چرا که مسئولین به من احتیاج داشتند و من هم به کمک آن ها احتیاج داشتم. قبل از این، همیشه حس می کردم تنها هستم. اما پس از مسابقه حس می کردم که یک تیم و همراهان زیادی اطراف خود دارم. در طول دوره خدمتم، 11.34 کیلوگرم ماهیچه اضافه کردم. بدون آنکه چربی اضافه جذب بدنم شود. آن دوره راه را برای آینده ای که در ذهن داشتم هموار کرد.

آرنولد و بازیگری

زمانی که می خواستم بازیگر بشوم، اطرافیانم مانع شدند. آنها گفتند لهجه بدی دارم، صدایم خوب نیست و حتی تلفظ اسمم سخت است. به من می گفتند واقع بین باش، در سال 1970 هستیم. الان دهه افرادی مانند داستین هافمن، آلپاچینو و  وودی آلن است!

آرنولد و سیاست

آرنولدزمانی که کاندید فرمانداری شدم نیز من را مسخره کردند و گفتند که من هیچ وقت نمی توانم پیروز شوم. اما به آن ها توجهی نمی کردم و به خودم گفتم زمانی که به من گفتند نمی توانی به آلمان بروی و در مسابقه شرکت کنی چکار کردم. در آن زمان من به صحبت های آنها توجهی نکرده بودم و در هر صورت در مسابقه شرکت کردم و در نهایت نتیجه گرفتم و قهرمان شدم و به هدف خود رسیدم.

از آن لحظه به بعد، از آن موفقیت و آن لحظه به عنوان یک نقشه و یک دلیل برای مابقی زندگی خود و اهدافم استفاده کردم.

"بدترین چیزی که می توانم باشم، شبیه دیگران بودن است. از آن متنفرم!"

آرنولد شوارتزنگر

نظر شما چیست؟

(اختیاری)